|
علمی آموزشی آرایشی
|
و من در زیر پای لحظه های گنگ سنگین بار
و در کام سکون مات و وهم امور
ترا میجویم و دیگر نشانت را نمی یابم
صدا سر می دهم گنگ و غریبانه
که من ای جسم چون اتش
که من ای روح چون شبنم
ترا با قلب تنهایم
ترا مانند غمهایم
ترا با نام ها و ننگ هایت
ترا با سکر گرم بوسه هایت
دوست میدارم
ترا من دوست میدارم
در اینجا ما بحث آداب را صرفاً در دو قسمت می آوریم. قسمت اول تحت عنوان «چه
بگوییم و چه نگوییم» و قسمت دوم تحت عنوان «چگونه بگوییم و چگونه نگوییم»
قسمت اول: چه بگوییم و چه نگویم
.1
اول فکر کن آنگاه سخن بگوی تا از لغزشها سالم و محفوظ بمانی

خــــــــــــــــــداوندا
به اشـــک ما دران دلشـــــــکسته
به شام نالــــــــــــــــــــه های نا امـــــــــیدان
به صبــــــــــــــــــــح آبروی رو سپــیـــــــــــــــــــــدان
به حرمــــــــانی که در چشــــــــــــــــــم یتـــــــــــیم اســـــــت
به دل هــــــــــــایی که در چنــــــــــــــــــــگال بیــــم اســـــــــــــت
به دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــداری که از آن گــــــــــــــــریه خیزد
به بیمــــــــــــــــــــــــــاری که از جـــــــا ن می گـــــــــــــریزد
به آن درمـــــــــــــــــــانده ای کز عمــــــــــر سیر است
به آهویی که در چنـــــــــــــــــــــــگال شیر است
قســـــــــــــم بر آستــــــــــــــــان کبریایی
رها کن جان من را از زندگانی

یكی از روانشناسان مىگوید: «اولین كسانى كه خریدار مدهاى جدید و تغییر لباس و خودآراییهاى زننده هستند،
همان تحقیرشدگان دوران كودكى مىباشند
از زمره صفات ثبوتى و فعل خداوند «خالقیّت» و «ربوبیت» است. یعنى هم آفریدگار است و هم پروردگار
. جریان این دو صفت الهى در مورد انسان به توسط پدر و مادر انجام مىشود و این دو هستند كه وسیله پیدایش
او در حیات مادى و رشد و تربیت او به ویژه در ایام كودكىاند.
خداوند عشق والدین و به خصوص مادر به فرزند را به ویژه در دوران كودكى و نیاز او به آنان را به صورت
غریزى در نهادشان قرار داده و مراقبت از او را به توصیه و دستور واگذار نفرموده است، زیرا تخلف از

دستور و فرمان مولى به وفور ممكن است، ولى سرپیچى از حكم غریزه بسیار نادر و مشكل است و او با این
تدبیر خود از تلف شدن و دور انداختن كودك به جهت رنج زیاد آن به وسیله والدین، جلوگیرى و پیشگیرى كرده
یک دنیا سیاهی
روزگاریست
ببین
روزگاری که نور در کف تاریکی
بخود میبالد
ریشه جهل و پلیدی ز دهان منطق
با وقار خاصی خفقان میزاید
روزگاریست که هر دلقک پر رنگ و صدا
نسلی از دین خودش میسازد
روزگاریست که این نسل ز احساس بدور
روزگاری که این نسل همه فسق و فجور
مثل کرم پیله
فاسد و بی مقصد
یا به هم میلولند
یا که بی چشم و دل و کور
ز تن همدیگر
لقمه
بر میگیرند
روزگاریست که وحشت
به در شهری ز خاکی زمین
مثل یک دایره تکرار مکرر دارد
روزگاریست که پرواز فقط سایه بالیست و بس
که جدایش کردست ز تن نازک بلبل
به شقاوت دستی
که ز استین مخوفیست برون
و تکان میدهدش بر کف خویش
تا دگر کس نکند فکر بلند پروازی
تا دگر کس نکند فکر![]()
نکند احساسی
روزگاریست که باید به همه عادت کرد
کمر خویش به تعظیم ببست
ز همه طاعت کرد
روزگاریست که تلخی به همه شیرین است
همه نوش از نیش است
روزگاریست که ایمان همه نانست و شکم
روزگاری که این نان و شکم
یک دین است
روزگاری که دگر پنجره ها
همه زیبایی ز خاطر بردند
با صدای که بخشکی امیدست شبیه
کف چهار چوب همه پنجره را
به رخ نقش سیه روی لجن زاری خشک
باز کردست و ان
موریانه های سفید
جشن مرگی ز تک درختی را
به سفیدی خویش سیاه کردند
روزگاریست که دگر نیست تلاشی در من
من و تنهایی من
همه تسلیم ولی باز بگو
ایا نانم به کفم رنگین است
کاسه خونی که به کف دارم من
ایا از مرگ دو سه گل به کف گلچین است
روزگاریست که من هم پی یک دلقک مست
ایا رنگ خویش همه باخته ام
روزگاریست که پی نان و شکم
ایا من هم به همه ساخته ام!
در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگي است
ورنه با يک استخوان صد سگ رفيقت مي شوند
