|
علمی آموزشی آرایشی
|
قلب من بی تاب است
چینه ها خیس شب مهتابی
اختران چشم مرا دوخته اند
آسمان غرق تمنای سروش ابدی
رامشی تلخ درین کوزه ی خاکی
جگرم تیغ در آغوش کشد
رنگ و روی رخ من در خوابست
آخر از شوق پر و بال کبوتر بوده ست
که چنین حال پریشان ، گوشه ای غمزده و خسته ازین بار گران
دلم از تاب قدم افتاده ست
ای کبوتر به کجا پر زده ای
به کدامین کوی و برزن ، بی خبر سر زده ای
"حکم کردند که تو را بال و پرت گیرم و بس "
یا که تا لحظه موعود رسد ، باید اندازمت آن کنج قفس
هر چه گویند مرا دیده ی منت به سر و جان بخرم
راهی نیست
به ، همان به که روم سوی ابد
خوش زیم در خط فرمان خرد
بایدم گوش به فرمان سپرم
آهی نیست
چشم من در خوابست ، تابی نیست
ای کبوتر به کجا پر زده ای !!!!!!
که چنین حکم گرانبار به زیت رحم نکرد
خود من بال و پرت را بگشودم
دست تقدیر چنین کرد
هرچه گویند مرا دیده ی منت به سر و جان بخرم
باکی نیست
من تو را بال و پرت می شکنم
خود کبوتر بشوم بهتر از آن
رسته از تیر جفا ، رسته از جور زمان
پر کشم از پس اوج ، برهم از سر و سودای جهان
ای کبوتر به کجا پر زده ای
شعر از مینو

چه خبر شده ؟ ؟ چند وقتي است كه هر دوستي را كه مي بينم و از هر دوست قديمي تري كه سراغ مي گيرم يا از ايران رفته است و يا در تدارك رفتن است . عده بسيار كمي كه مي مانند هم احتمالا در آرزوي رفتن هستند !!
حرف من درباره قصه كهنه اما دردناك فرار نخبگان نيست چرا كه درباره آن بسيار شنيده و مي شنويم ! منظور من مهاجرتي است كه دارد در بين نسل جوان اتفاق مي افتد ، افرادي از طبقه متوسط و يا حتي متوسط رو به پايين جامعه ، افرادي كه درس خوانده اند و حداقل تحصيلاتشان ليسانس است و مي روند ! مي روند تا هم كار كنند و هم درسشان را در مقاطع بالاتر ادامه دهند! نسلي كه در حال خفه شدن هستند و هر جايي را به ايران ترجيح مي دهند ! موجي كه نمي روند تا بهتر و بالاتر شوند و برگردند ، بلكه كساني كه مي روند و پشت سرشان را هم نگاه نمي كنند !
از طرفي ميدانم چه ها كشيده اند و از منظري ديگر ، دلم مي سوزد . نخبگان كه هيچ ! اگر اين جوانان صاحب فكر و اندكي خلاقيت و ايده هم اينجا را ترك كنند ، پس چه كسي بايد اين ميراث را نگه دارد

نگاه گرم شرق تنیده در فردیت غرب
نوشتن از نگاهم به غرب هیچ آسان نیست. غربی که به من و منها پناه داده، است و در عین حال بانی بسیاری از کاستیها و مشکلاتیست که مرا و یا امثال مرا به کشوری دیگر کشانده است. از زمان قاجار که قدرتهای بیگانه سایهی شومشان را بر قدرتِ بیقدرت، اما خودکامهی حاکمان ایرانی افکنده بودند و همهچیز را تعیین میکردند، تا کودتای سال 32 که پوند و دلارهای انگلیسی و آمریکایی نطفههای دمکراسی را در بطن شکلگیری خفه کردند

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد...بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
من خود کبیره ترین گناهم؛ دامن پس کشید...!
نامه ای از زنی در جزیره ای! به نام ایران به کسی که این را می خواند...: نمی دانم اکنون که این نوشته به دستت می رسد چه روز از چه ماه و چه سالی است.اما می دانم قطعا دیگر نشانی از دیوارهای آهنین = باقی نمانده است تا به نام «هوای نفس» هوای تنفست را بگیرند...


رابطه دوستي خوب مثل رابطه ي بين دست و چشم مي مونه . . وقتي دستت زخمي ميشه چشمت گريه مي کنه و وقتي چشمت گريه مي کنه .. دستت گريه شو پاک مي کنه

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
سلام به خدا. به این تابستون گرم
سلام به کسی که ناقوس قلبش آهنگ عشق می نوازد او که صدایش ترنم دلنشین باران و
نگاهش
فروغ مهتاب است...
باور کن اگر زندگی بودم تا ابد برایت می ماندم
حال که رفتی می خواهم آهنگ غم نواز زندگی را برایت بخوانم
می خواهم نغمه های دلم را که از در د جانسوز رسیدن نشئت گرفته
می خواهم حالا که رفتی از نی بگویم . پس:
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند
